دیگه دارم تموم میشم
شایدم خیلی وقته تموم شدم و خبر ندارم
|
دیگه دارم تموم میشم
شایدم خیلی وقته تموم شدم و خبر ندارم
+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه 3 اردیبهشت1387 و ساعت
3:29 |
گونه هام خشكيده شد كاري بكن غير گريه مگه كاري ميشه كرد كاري از ما نمياد ياري بكن اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد تا قيامت دل من گريه ميخواد هرچي دريا رو زمين داره خدا با تموم اشكاي آسمونا كاشكي ميداد همه رو به چشم من تا چشام بحال من گريه كند اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد تا قيامت دل من گريه ميخواد قصه گذشته هاي خوب من خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن حالا بايد سر رو زانوم بزارم تا قيامت اشك حسرت ببارم دل هيچكي مثل من غم نداره مثل من غربت و ماتم نداره حالا كه گريه دواي دردمه چرا چشمم اشكش و كم مياره خورشيد روشن ما رو دزديدن زير اون ابراي سنگين كشيدن همه جا رنگ سياه ماتمه فرصت موندنمون خيلي كمه اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد تا قيامت دل من گريه ميخواد سرنوشت چشاش كوره نميبينه زخم خنجرش ميمونه تو سينه لب بسته سينه غرق به خون قصه موندن آدم همينه اون كه رفته ديگه هيچوقت نمياد تا قيامت دل من گريه ميخواد ------------------------
شب آغاز هجرت تو شب در خود شكستنم بود شب بيرحك رفتن تو شب از پا نشستنم بود شب بي تو شب بي من شب دل مرده هاي تنها بود شب رفتن شب مردن شب دل كندن من از ما بود واسه جشن دلتنگي ما گل گريه سبد سبد بود با طلوع عشق من و تو هم زمين هم ستاره بود از هجرت تو شكنجه ديدم كوچ تو اوج رياضتم بود چه مومنانه از خود گذشتم كوچ من از من نهايتم بود به دادم برس به دادم برس تو اي ناجي تبار من به دادم برس به دادم برس تو اي قلب سوگوار من
+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه 29 اسفند1386 و ساعت
14:44 |
در سكوت نيمه شب گويي سواري ميرسد
با دلي پر كينه از خصم روزگاري مي رسد
در عجــب از بيـــرحمي نازك دلان
در پـي منزلگــه بي ادعــايي مي رسد
+ نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه 15 اسفند1386 و ساعت
1:17 |
اهل بارانم ...
+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه 5 اسفند1386 و ساعت
1:38 |
این آخرین تلاشمه واسه بدست آوردنت باور کن این قلب و نرو این التماس آخره چقدر میخوای تو بشکنی غرور این شکسته رو هرچی میخوای بگی بگو اما نگو بهم برو نرو نزار که بعد از این دنیا به عشق شک بکنه هرکی دلش جایی دیگس عشق و بخواد ترک بکنه نفس زم از ته دل معصوم این قلب بخدا نزار بشه داسش محال باور عشق آدما مرگ دلم پای تو اگه ازش گذر کنی لب تر کنی رفیقتم کافیه با ما سر کنی + نوشته شده توسط احسان در دوشنبه 15 بهمن1386 و ساعت
13:28 |
+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه 7 بهمن1386 و ساعت
14:47 |
اين اخرين تلاشمه واسه بدست اوردنت باور كن اين قلب و نرو اين التماس آخره چقدر ميخواي تو بشكني غرور اين شكسته رو هرچي ميخواي بگي بگو اما نگو بهم برو اين دل و عاشقش نكن اگه من و دوست نداري راحت بگو اگه ميخواي پا روي قلبم بزاري دلم پر از شكايته اما صدام در نمياد ميترسم از پيشم بري كاري ازم بر نمياد + نوشته شده توسط احسان در دوشنبه 17 دی1386 و ساعت
1:22 |
بی مهر رخت روز مرا نور نمانده ست وز عمر مر اجز شــــــب دیجور نمانده ست
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم دور از رخ تو چشـــــم مرا نــور نمانده ست
میرفت خیال تو ز چشم من و میگفت هیهات ازاین گوشه که معمور نمانده ست
وصل تو اجل را ز سرم دور همیداشت از دولت هجــــــر تو کنـون دیر نمانده ست
نزدیک شد ان دم که رقیب تو بگوید دور از رخت این خستـه رنجور نمانده ست
صبر است مرا چاره هجران تو لیکن چون صبـر توان کرد که مقدور نمانده ست
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است گو خون جگـــر ریز که معذور نمانده ست حافظ ز غـــــم از گریـه نپرداخت بخنده ماتم زده را داعیه ی سوز نمانده ست
+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه 28 آبان1386 و ساعت
2:55 |
روزگاريست که در اين کوچه بدنبال توام
با خبر باش که در حسرت ديدار توام
گفته بودي که طبيب دل هر بيماري
پس طبيب دل من باش که بيمار توام
+ نوشته شده توسط احسان در شنبه 28 مهر1386 و ساعت
3:37 |
بهت گفتم که تو دنياي من پاتو نزاري با تشکر از لیلا خانوم + نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه 18 مرداد1386 و ساعت
3:32 |
با سلام به دوستان خوب خودم و عرض شرمندگی بابت غیبت کبری که داشتم مربوط به مشکلات کاری امروز اومدم تا با خواهش از یکی از دوستان وبی خودم از ایشون دعوت به همکاری در هرچه پر بار نمودن این وبلاگ بکنم. بسمه تعالی سرکار خانوم لیلا. من احسان از شما بابت همکاری در این وبلاگ رسما دعوت به عمل می آورم.لذا اگر مایلید که به اینجانب در بروز رسانی و جلب دوستان جدید در این وبلاگ کمک کنید. نظر خود را بیان نموده تا در اسرع وقت یوزرنیم و پسوردتان را به شما ابلاغ نمایم. سرکار خانوم لیلا. آیا بنده وکیلم ضمنا فراموش نشود که مارا سرافراز میکنید. + نوشته شده توسط احسان در سه شنبه 16 مرداد1386 و ساعت
16:50 |
دلم تنها ترین دلهاست اینجا که از دست رفاقت تیر خورده دلم با پای خسته لنگلنگون تن زخمیشو از کوی تو برده قدیما مونس و یارش تو بودی ولی حالا دلم تنها ترینه چه خوش بوده به حرفای دروغش که عشق من پناه آخرینه
+ نوشته شده توسط احسان در سه شنبه 11 اردیبهشت1386 و ساعت
3:15 |
وقتی باشم عاشق تو غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو دلم و ازمال دنیا به تو هدیه داده بودم باتموم بی پناهی به تو تکیه داده بودم هر بلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم همه رو به جون خریدم ولی از تو نبریدم هرجا بودم با تو بودم هرجا رفتم تو رو دیدم تو سبک شدن تو رویا همه جا به تو رسیدم اگه احساسم و کشتی اگه از یاد منو بردی اگه رفتی بی تفاوت به غریبه سرسپردی بون اینو که دل من شده جادو به طلسمت یکی هست اینور دنیا که تو یادش مونده اسمت + نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه 9 فروردین1386 و ساعت
15:38 |
همیشه نگاهم براهت میشینه
برام رفتن تو تب آخرینه ز راهی که رفتی کسی برنگشته به راهی که اسمت رو سنگی نوشته بهارم تو بودی تبارم تو بودی کتاب دلم را تو با غم سرودی گناهو تو بودی ثوابم تو بودی به من هرچه دادی دلم را ربودی + نوشته شده توسط احسان در شنبه 19 اسفند1385 و ساعت
23:59 |
آبی تر از آنیم که بیرنگ بمیریم از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم تقصیر کسی تیست که اینگونه غریبیم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم + نوشته شده توسط احسان در یکشنبه 29 بهمن1385 و ساعت
1:58 |
بر در دوست نشینیم و مرادی طلبیم زاد راه حرم دوست نداریم مگر بگدایی ز در میکده زادی طلبیم اشک آلوده ما گرچه روانست ولی به رسالت سوی او پاک نهادی طلبیم لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد مگر از مردمک دیده مدادی طلبیم عشوه ای از لب شیرین تو دل خواست بجان به شکر خنده لبت گفت مزادی طلبیم تا بود نسخه عطری دل سودا زده را از خط غالیه سای تو سودای طلبیم چو غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم + نوشته شده توسط احسان در یکشنبه 28 آبان1385 و ساعت
23:38 |
عاشق زارم مرا با کفر و ایمان چکار کشته یارم مرا با وصل و هجران چکار از لب جانان نمی یابم نشان زندگی پس مرا ای جان من جان بیجانان چکار کشته عشقم مرا از شحنه دوران چه غم مفلس عورم مرا با زمره دیوان چکار قبله و محراب من ابروی دلدار است و بس این دل شوریده را با این چه و با آن چکار چون که اندر هر دو عالم یار می باید مرا با بهشت و دوزخ و با حور و با غلامان چکار هرکه از خود شد مجرد در طریق عاشقی از غم و دردش چه آگاهی و با درمان چکار صورت مردان چه خواهی سیرت مردان گزین مرد عاشق پیشه را با صورت ایوان چکار حافظا گر عاشق و مستی دگر ره بازگوی عاشق زارم مرا با کفر و ایمان چکار
+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه 30 مهر1385 و ساعت
13:59 |
نيستی اينجا تا ببينی لحظه های بی تو بودن يادته گفتی عزيزم حالا منتظر نشستم ميدونم هنوز تو قلبت + نوشته شده توسط احسان در یکشنبه 2 مهر1385 و ساعت
16:1 |
سلام
امروز میخوام به سوال بعضی از دوستان جواب بدم که چرا من اسم بلاگم را گذاشتم قلب سنگی خیلی از دوستان میگن تو با این پستهای که داری چرا یه قلب سنگی داری؟ نه عزیزان من اتفاقا باندازه ای که نمیشه فکرش رو کرد دل نازک هستم. اون قلب سنگی مال کسی که به تمام دوست داشتن من پشت کرد و رفت. البته شاید باید میرفت چون دیگه دستش برای من رو شده بود و اصلا اون کسی نبود که خودش رو به من معرفی کرده بود البته از نظر شخصیتی! آره ۲۱ شهریور ۱ماه و چند روز قبل از روز تولد من روزی بود که من برای اولین بار باهاش آشنا شدم این ۲۱هم گذشت و باز هم ازش خبری نشد البته ۱ماه پیش تو خیابون دیدمش در حالی که دنیا رو سرم خراب شد اون بی تفاوت از کنارم گذشت طوری که انگار من اصلا وجود خارجی ندارم. ولی وقتی از کنارم گذشت دیدم که برگشه و داره با تمام حسرت به من نگاه میکنه. مثل همیشه واقعیت رو اول پنهان کرد که من نفهمم ولی من مثل همیشه فهمیدم که چقدر پشیمونه و دیگه مثل من پیدا نمیکنه ولی باز هم گذشت و رفت. وقتی ۲۱ شهریور میاد میرم اونجای که اولین بار دیدمش ولی هیچوقت دیگه تکرار نمیشه. قدر روزای خوبتون رو بدونید.
+ نوشته شده توسط احسان در جمعه 24 شهریور1385 و ساعت
3:50 |
بوی گندم مال من هرچی که دارم مال تو یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال تو اهل طاعونی این قبیله مشرقیم تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ پوستم از جنس شب پوست تو از مخمل سرخ زخم از طاول تن پوست تو از پوست پلنگ تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش من به فکر یه اتاق اندازه تو واسه خاب تن من خاک منه ساقه گندم تن تو تن ما تشنه ترین تشنه یک قطره آب بوی گندم مال من هرچی که دارم مال تو یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال تو شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا تن تو مثل تبر تن من ریشه سخت طپش عکس یه قلب مونده اما رو درخت بوی گندم مال من هرچی که دارم مال تو یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال تو نباید مرثیه گو باشم ئاسه خاک تنم تو آخه مسافری خون رگ اینجا منم تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه حالا باهرکی که هست هرکی که نیست داد میزنم بوی گندم مال من هرچی که دارم مال تو یه وجب خاک مال من هرچی میکارم مال تو + نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه 15 شهریور1385 و ساعت
6:37 |
عشق بشکل پرواز پرندست عشق خواب یک آهوی رمندست من زائری تشنه زیر بارون عشق چشم ابی اما کشندست من میمیرم از این آب مسموم اما اون که مرده از عشق تا قیامت همیشه زندست من میمیرم از این آب مسموم مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز یه پرندست تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار صدا کن اسمم رو از عمق شب از عمق دیوار برای زنده بودن دلیل آخرینم باش من ان من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش طلوع صادق عثیان من بیداریم باش عشق گذشتن از مرز وجوده مرگ پایان راه قصه بوده من راهی شدم نگو که زوده اون کسی که سرسپرده مثل ما عاشق نبوده من راهی شدم نگو که زوده اما اون که عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده
+ نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه 26 مرداد1385 و ساعت
2:33 |
در شبی غمگین تر از من قصه رفتن سرودی تاکه چشمم را گشودم از کنارم رفته بودی ای دریغا دل سپردن به عشق تو بیهوده بود وعده ها و خنده های تو به نیرنگ آلوده بود ای ز خاطر برده عشق آتشینم رفتی اما من فراموشت نکردم چلچراغ روشن بیگانه بودی سوختم م بیهوده خاموشت نکردم رفتی اما قلب من راضی نشد برتو و بر عشق خود نفرین کند بی تو شاید بعد از این افسانه ها ترک عشق و این غم دیرین کند
+ نوشته شده توسط احسان در شنبه 14 مرداد1385 و ساعت
14:44 |
کسی که با غم تو سوخته وساخته منم تو قمار عاشقی عشقش و باخته منم اونی که درد منو هیچ نمیدونه تویی کلبه قلب منو کرده ویرونه تویی تا میخوام از غم تو حرفی با دل بزنم میگه این مشکلی که از اون دل بکنم همه امیدم و توی چشمات میدیدم ولی جز رنگ و ریا چیزی هرگز ندیدم برای خاطر تو از همه دل بریدم تو اینو نمیدونی چه عذابی کشیدم تا میخوام از غم تو حرفی با دل بزنم میگه این مشکلی که از اون دل بکنم + نوشته شده توسط احسان در جمعه 23 تیر1385 و ساعت
15:26 |
بس گل شکفته می شود این باغ را ولی
کس بی جفای خار نچیدست از آن گلی + نوشته شده توسط احسان در شنبه 17 تیر1385 و ساعت
14:52 |
گفتم ای خوبم به فریام برس افتاده ام از پا ولی باور نکردی گفتم از نامهربون بودن پشیمان می شوی فردا ولی باور نکردی گفتم از نا باوری مردم بیا و باورم کن کم کن آزرم کمی آنی تک و تنها ولی باور نکردی اشک من را دیدی و خندیدی و خونسرد و رفتی سوختنها را تماشا کردی و پرپرزدنها را ولی باور نکردی من به تو خوبی نمودم و تو بدی کردی به من گفتم ای غافل ندارد ارزشی دنیا ولی باور نکردی + نوشته شده توسط احسان در جمعه 2 تیر1385 و ساعت
18:45 |
میگی عاشق بارونی ولی وقتی بارون میاد چتر رو سرت میگیری میگی عاشق برفی ولی از یه گوله برف می ترسی میگی عاشق گلهایی ولی اونها رو میندازی تو قفسی
انتظار داری نترسم وقتی میگی عاشقی + نوشته شده توسط احسان در جمعه 26 خرداد1385 و ساعت
1:48 |
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که طلوع و غیب دارد دگران روند و آیند تو هنوز هم که هستی + نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه 11 خرداد1385 و ساعت
1:18 |
با سلام به تمام دوستان باید به اون هایی که فکر میکنند من نا امیدم باید بگم که سخت در اشتباه هستند من خسته بودم او هم دلیل داشت چون شاهد برخورد خیلی بدی از طرف عزیزم بودم ولی من همیشه امیدوارم و بدنبال راهی بزای جلب نظر عزیزم هستم اون هم از راه دلسوزی می خواست که من پا بندش نشم دل من را شکست اما حالا با افتخار میگم من با دل شکسته عاشق اون گل بینظیر هستم عزیزم من دوست دارم این را بهت ثابت میکنم که هیچکس برای تو مثل من نمیشه هیچکس تو رو باندازه من برای خودت دوست نداره تا دنیا دنیاست در دل جا دارای گرچه میدانم از من بیزاری خسته ام از فاصله ها ای به سفر رفته بیا نالم هر شب من از تنهایی بی مهری تو اما زیبایی
+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه 1 خرداد1385 و ساعت
3:10 |
من تو را تا بیکرانها من تو را تا کهکشانها از زمین آسمانها دوست دارم می پرستم من تو را همچون اهورا من تو را همچون مسیحا همچو عطر پاک گلها دوست دارم می پرستم من تو رابا هستی خود با وجودم عاشقم با خون خود با تار و پودم من تو را با لحظه های انتظارم عاشقم با این نگاه بیقرارم من تو را همچون پرستو، یاسمن ها، نسترن ها من تو را با آنچه هستی دوست دارم
+ نوشته شده توسط احسان در شنبه 16 اردیبهشت1385 و ساعت
2:29 |
ای آنکه تو عشقت نفس من نفس من نفس من ای آنکه تویی دادرس من نفس من نفس من ای آنکه تو ذرات وجودم تار و پودم تار و پودم ای آنکه تویی همه ی کس من نفس من نفس من ای آنکه تویی امید هستی قسم به اون خدا که می پرستی بیا نگزار که من تنها بمونم تنها تویی که به دل نشستی نوای عاشقانه ای قشنگ ترین ترانه ای برای زنده موندنم تو بهترین بهانه ای + نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه 13 اردیبهشت1385 و ساعت
1:38 |
ببین چگونه ریزد اشک من ز دیده نگار نازنین لاله روی دیده از آن زمان که در خیال من دویدی دلم گرفته رنگ آرزو دو دیده چرا که من بهانه ی تو را نگیرم که در کمند تار موی تو اسیرم برای دیدن تو لاله روی زیبا همیشه راه خانه ی تو را بگیرم شبی که در سرای من نمانده رفتی بهانه کردی و دل مرا شکستی مگر چه دیدی ای فروغ دیده ی من که قید و بند مهرم از دلت گسستی شبم دراز و دیده ام نیارمیده بگو چه شد چرا نیامدی تو دیده خدا گواه این دل شکسته ی من بجز مصیبت و بلا بخود ندیده بیا مکن دگر جفا به من دو دیده بگو مگر گناه من چه بوده نور دیده + نوشته شده توسط احسان در سه شنبه 12 اردیبهشت1385 و ساعت
1:39 |
خوشبحال تکه سنگ که نداری دل تنگ حسودیم میشه بتو بی صدایی و یه رنگ دل عاشق نداری پیش کس جا بزاری تا با غم بشکننش از چشات خون بباری + نوشته شده توسط احسان در شنبه 9 اردیبهشت1385 و ساعت
1:23 |
دیری است که دلدار پیامی نفرستاد ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پیکی ندوانید و پیامی نفرستاد سوی من وحشی صفت عقل رمیده آهو روشی کبک خرامی نفرستاد دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست وز آن خط چون سلسله دامی نفرستاد فریاد که آن ساقی شکر لب سرمست دانست که مخمورم و جامی نفرستاد چندان که زدم لاف کرامات و مقامات هیچم خبری از هیچ مقامی نفرستاد احسان به ادب باش که واخواست نباشد گر شاه پیامی به غلام نفرستاد + نوشته شده توسط احسان در سه شنبه 29 فروردین1385 و ساعت
2:20 |
دانم ای زیبا روزی بر مزارم بنشینی سر کنی آه و زاری گوشه ی غم بگزینی من به امید وصالت عمر خود دادم بر باد تا تو اکنون اینچنین بر خاک ماتم بنشینی رفتـــه ام از یـــاد عمر بی بنیـــــاد در غــــــــم رویـــت داده ام بـر بـــاد
+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه 27 فروردین1385 و ساعت
3:23 |
برای گفتن غم من شعر هم به گل مانده نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست سرگرم بخود زخم زدن در همه عمرم هرلحظه جزاین دست مرا مشغله ای نیست دیریست که از خانه خرابان جهانم بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست در حصرت دیدار تو آواره ترینم هرچند که تا منزل تو فاصله ای نیست روبروی تو کیم من یه اسیر سرپرده چهره ی تکیده ای که تو غبار آینه مرده من برای تو چی هستم کوه تنهای تحمل بین ما پل عذابـه من خسته پایه ی پل ای که نزدیکی مثل من به من اما خیلی دوری نیم نگاه کن تاببینی چهره گرد و صبوری کاشکی می شد تو بدونی من برای تو چی هستم
تو سراپا بیخیالی من همه تحمل درد تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستمو تا کرد + نوشته شده توسط احسان در جمعه 25 فروردین1385 و ساعت
2:27 |
به شيدايي به شور عشق به مجنون پرُ آوازه
با تشکر از رژان عزیز + نوشته شده توسط احسان در جمعه 25 فروردین1385 و ساعت
2:8 |
غم میون دوتا چشمون قشنگت لونه کرده شب تو موهای سیاهت خونه کرده دوتا چشمون سیاهت مثل شبهای منه سیاهیهای دو چشمت مثل لبهای منه وقتی بغض از مژه هام پایین میاد بارون میشه سیل غم آبادیم و ویرونه کرده وقتی با من میمونی تنهایم و باد میبره دو تا چشمام بارون شبونه کرده بهار از دستای من پر زد و رفت گل یخ توی دلم جوونه کرده تو اتاقم دارم از تنهای آتیش میگیرم ای شکوفه توی این زمونه کرده چی بخونم جوونیم رفت و صدام رفته دیگه گل یخ توی دلم جوونه کرده + نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه 23 فروردین1385 و ساعت
13:37 |
««قســــــــــــــــم»» قسم به لبت به گیسوانت به کمان ابروانت به فسون دیدگانت که ترا ز جان پرستم. به قشــنگی لبانت به سپیــــدی دستانت به دو چشمان سیاهت به دل سخت چو سنگت که ترا ز جان پرستم. به قطار کاروانها به امید ساربانها به عروس آسمانها به خدای کس ندیده به قشنگی دو دیده به دو آهوی رمیده به عقاب خوش پریده به غمی که نو رسیده که ترا ز جان پرستم. به بهار و فصل مستی به حیات و روح هستی به بلندی و به پستی به زمینی که نشستی به خدایی که پرستی به امیدی که تو هستی که ترا ز جان پرستم. به جوانیم به قلبم به خدای جسم و روحم به خدای آسمانها به تمام کهکشانها به ستارگان روشن به کناره های دریا به نگاه پر شکوهت قدوم خاک پایت به کبودی افق ها به سپیدی سپیده به تمام آرزوها به تمام خاک دنیا که ترا ز جان پرستم. تویی تنها عشقم،امیدم،زندگیم،جسمم،روحم،آری تویی تویی + نوشته شده توسط احسان در سه شنبه 22 فروردین1385 و ساعت
16:21 |
دلم از خیلی روزا با کسی نیست تو ذلم فریاد و فریا درسی نیست شدم اون هرزه گیاهی که گلاش پرپر دستای خارو خسی نیست دیگه دل با کسی نیست دیگه فریاد رسی نیست آسمون ابری شده دیگه خار و خسی نیست بارون از ابر ها سبک تر می پره هرکسی سر به سوی خودش داره مثل لاکپشت تو خودم قایم شدم دیگه هیچکس دلم و نمی بره دیگه دل با کسی نیست دیگه فریاد رسی نیست آسمون ابری شده دیگه خار و خسی نیست + نوشته شده توسط احسان در سه شنبه 22 فروردین1385 و ساعت
15:17 |
+ نوشته شده توسط احسان در دوشنبه 21 فروردین1385 و ساعت
4:7 |
+ نوشته شده توسط احسان در یکشنبه 20 فروردین1385 و ساعت
16:18 |
دوست دارم سبد سبد باز گل عشق جونه زد دوست دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه دوست دارم یه آسمون کجایی ای نا مهربون دوست دارم قطار قطار خزونم کردی بهار دوست دارم دیونه وار باور نداری از قرار فرقی برام نمی کنه چه با خوشی چه با نزاع دوست دارم به اون خدا به اون خدای عاشقا دوست دارم تا پای جون میخوای بمون میخوای نمون چونکه گرفتار شدی عاقبت کار بدون عاقبت کار منم هرچی که هستی بمون + نوشته شده توسط احسان در یکشنبه 20 فروردین1385 و ساعت
1:22 |
با تو این تنه شکسته داره کم کم جون میگیره آخرین ذرات موندن توی رگهام نمیمیره باتو انگار تو بهشتم باتو پر سعادتم من دیه از مرگ نمی ترسم عاشق شهامتم من اگه رو حصیر بشینم اگه هیچ نداشته باشم باتو من مالک دنیام بات و در نهایتم من با تو شاه ماهی دریا بی تو مرگ موج تو ساحل با تو شکل یک حماسه بی تو یک کلام باطل بی تو من هیچی نمی خوام از این عمری که دو روزه نرو تا غم واسه قلبم پیرهن عزا بدوزه + نوشته شده توسط احسان در یکشنبه 20 فروردین1385 و ساعت
1:20 |
امشب دلم گرفته،شکسته.... می پرسی چرا؟ چون اونی رو که دوستش دارم، دست رد زد به سینم میدونی چرا؟ میگه دوست داشتنت را قبول ندارم، باور نمی کنم، عشق برام بی معنیه، این چیزا رو قبول ندارم خلاصه باور نمی کنم که تو عاشق من باشی تازه من تو سینه دل ندارم و هیچ احساسی هم به تو ندارم از اینها گذشته نمی خوام باور کنم که دوستم داری نمی خوام نسبت به تو احساسی پیدا کنم. من خودم رو مقصر میدونم که تو منو دوست داری و من نمی خوام و نمیتونم برات کاری بکنم، منو فراموش کن و به آینده هم امیدوار نباش چون فایده ای نداره. آره این جواب کسیه که بهش میگم دوست دارم، میخوامت ولی وقتی بهش میگم عزیز دلم دوست دارم الهی فدات بشم میگه میخوای خرم کنی سرم کلاه بزاری میبینی من کجا هستم و اون منو کجام میبینه و تنها دلیلی که از نظر اون خیلی منطقیه برای اینکه به من گفت نه اینه که من هیچ احساسی نسبت به تو ندارم خلاصه آب پاکی رو بدجوری ریخت رو دستم حالا من موندم و خدا و دعا و.... چیکار کنم که اینقدر دوستش دارم خیلی سخته کسی رو دوست داشته باشی ولی اون به این دوست داشتن و عاشق بودن بهایی نده مثل اینکه معین این ترانه رو برای من خونده که میگه: یکی را دوست میدارم ولی افسوس که او هرگز نمیداند..... خلاصه بعد چند ساعتی خواهش و زاری از خدا اومدم کامپیوترم روشن کردم تا اینا رو بنویسم تا شاید یکم سبک بشم اما نکته جالب این جاست که من با دوست دخترم که برام میمرد بهم زدم بخاطر اینکه به نجیب نبودنش تقریبا مطمئن شده بودم، و شیطنت های این دختر که باعث شده بود من فکر کنم که منو دوست داره البته قابل توجه که این سنگدل نسبت به اون که منو میخواست خیلی خیلی سره البته ملاک من خوشکلی و ... نیست. من دیونه نجابت هستم که او نداشت ولی این داره. تازه این قضیه رو هم براش گفتم، بابا من چه خریم دیگه خلاصه تارو پودم رو براش باز کردم بس که دوستش دارم ولی اون راحت گفت نه چون هیچ احساسی نسبت به تو ندارم آخر سر تمام محبتش رو جمع کرد و گفت : بگو منو فراموش می کنی تا من هم عذاب وجدان نداشته باشم ولی خودمونیم مثل اینکه از اون وقتی که احساس کردم دوستش دارم میدونستم این جوابمه که اسم این وب لاگ رو گذاشتم : قلب سنگی از عشق تا فنا این هم گوشه ای از دل تنگم خواننده عزیز منو ببخش اگر حال تو رو هم گرفتم + نوشته شده توسط احسان در جمعه 18 فروردین1385 و ساعت
2:52 |
این فال حافظ را برای کسی گرفتم که دوستش دارم ولی هرگز به او نگفته ام که دوستش دارم شاید خجالت میکشم خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریـم شطح و طامات به بـازار خرافات بریم تا همه خلوتیان جام صبوحی گـیرند چنگ و سنجی به در پـیر مناجات بریم ور نهد در ره ما خار ملامت زاهـد از گلستانش به زنـدان مکافات بریم شرم می آیدم از خرقه آلوده خویـش گر بدین فضل و هنـر نام کرامات بریم قدر وقت ار نشناسد دل و کـاری نکند بس خجالت کـه از این حاصل اوقات بریم سوی رندان قلنـدر به ره آورد سـفر داق پشمینه و سجاده به طامات بریم با تو آن عهد که در وادی ایمن بستـیم همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم فتنه می بارد از این طاق مقرنس برخیز تا به میخانه پناه از همه آفات بریم در بیابان فنا گم شدن آخر تا چند ره بپرسیم مگر ره به مهمات بریم باده نوشیدن پنهان نه نشان کرم است این میانجی بر ارباب کرامات بریم می خوام بدونی که خیلی دوست دارم + نوشته شده توسط احسان در جمعه 11 فروردین1385 و ساعت
6:2 |
دلبر برفت و دلشــــــدگان را خبر نکـرد ياد حريـف شهر و رفيق سفر نکرد يا بخت من طريــق محبت فرو گــذاشـت يا او به شاهراه حقيقت گـذر نکرد من ايستاده ام تاکنمش جان فداچوشـمع او خود گذر به من چو نسيم سحر نکرد گفتم مگر به گريه دلش مهربان کنـم در سنــگ خاره قطره باران اثر نکرد هرکس که ديدي روي تو بوسيد چشم من کاري که کـرد ديده من بي نظر نکرد در حيرتم بهر چه شد همدم رقيـب خرمهره هيچ کس چو قرين گهر نکرد کلـک زبان بريده حافـــــظ در انجـمن با کـس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد
+ نوشته شده توسط احسان در جمعه 11 فروردین1385 و ساعت
5:6 |
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود آنچنان مهر توأم د دل وحان جای گرفت که گرم سر برود مهر تو از جان نرود از دماغ من سرگشته خیال رخ دوست به جفای فلک و غصه دوران نرود هرچه جز بار غمت بردل مسکین منست برود از دل من و از دل من آن نرود در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود گر رود از پی خوبان دل من معذور است درد دارد چه کند کز پی درمان نرود هر که خواهد که چو احسان نشود سرگردان دل بخوبان ندهد وز پی ایشان نرود + نوشته شده توسط احسان در چهارشنبه 9 فروردین1385 و ساعت
18:41 |
پاییز آمد در میان درختی که لانه کرده کبوتر و از تراوش بازان می گریزد خورشید از غم با تمام غرورش پشت ابر سیاهی عاشقانه به گریه می نشیند من با قلبی به سپیدی روز به امید بهاران می روم به گلستان همچون عطر اقاقی لابلای درختان می نشینم صحرا لاله روید + نوشته شده توسط احسان در شنبه 20 اسفند1384 و ساعت
13:54 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوي اصلي
پيوندهاي روزانه
آرشيو
درباره >
ساعت
آمار بازديد کنندگان
موریک
طراح قالب
دوستان
|
