عاشق زارم مرا با کفر و ایمان چکار
کشته یارم مرا با وصل و هجران چکار
از لب جانان نمی یابم نشان زندگی
پس مرا ای جان من جان بیجانان چکار
کشته عشقم مرا از شحنه دوران چه غم
مفلس عورم مرا با زمره دیوان چکار
قبله و محراب من ابروی دلدار است و بس
این دل شوریده را با این چه و با آن چکار
چون که اندر هر دو عالم یار می باید مرا
با بهشت و دوزخ و با حور و با غلامان چکار
هرکه از خود شد مجرد در طریق عاشقی
از غم و دردش چه آگاهی و با درمان چکار
صورت مردان چه خواهی سیرت مردان گزین
مرد عاشق پیشه را با صورت ایوان چکار
حافظا گر عاشق و مستی دگر ره بازگوی
عاشق زارم مرا با کفر و ایمان چکار

